محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1100
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زيد بن ارقم كه جوانى نو سال بود اين سخنان بشنيد و پيش پيمبر رفت و همه را با وى بگفت ، و اين به هنگامى بود كه پيمبر از كار دشمن فراغت يافته بود و عمر بن خطاب به نزد وى بود و چون سخنان ابن ابى را بشنيد گفت : « اى پيمبر خدا به عباد بن بشر بگو تا او را بكشد . » پيمبر گفت : « مردم خواهند گفت پيمبر ياران خود را مىكشد ، بگو قوم حركت كنند . » گرچه موقع حركت نبود اما ندا دادند و قوم به راه افتاد . و چون عبد الله بن ابى خبر يافت كه زيد بن ارقم سخنان وى را با پيمبر بگفته پيش او صلى الله عليه و سلم رفت و به خدا قسم خورد كه من اين سخنان نگفتهام . عبد الله در قوم خويش شرف و بزرگى داشت ، و كسانى از انصار كه حاضر بودند به پيمبر گفتند : « شايد نوجوان در سخن خويش دچار توهم شده و گفتار عبد الله را به ضرر او تحريف كرده » و از او دفاع كردند . و چون پيمبر به راه افتاد اسيد بن حضير به او رسيد و درود پيمبرى بر زبان آورد و گفت : « اى پيمبر خدا در ساعتى نامناسب به راه افتادى . » پيمبر گفت : « مگر نشنيده اى رفيقتان چه گفته ؟ » اسيد گفت : « كدام رفيقمان ؟ » گفت : « عبد الله بن ابى . » اسيد گفت : « چه گفته ؟ » گفت : « پندارد كه چون به مدينه بازگردد آنكه عزيزتر است ذليلتر را برون مىكند . » اسيد گفت : « اى پيمبر خدا اگر بخواهى او را برون مىكنى ، به خدا او ذليل است و تو عزيزى » سپس گفت : « اى پيمبر خدا با او مداراكن ، به خدا وقتى خدا ترا آورد قوم وى مهره فراهم مىكردند كه تاج او را بسازند و پندارد كه شاهى را از او گرفته اى . »